تبليغاتX
روزهای من

روزهای من

خودخواهانه نظراتتان را فقط برای خودم می خواهم!از این روست که تایید نمی کنم.

اين روزها

دلم مي خواهد؛کسي مواظبم باشد

دلم مي خواهد ؛کسي نگران کم خوابي هايم باشد و  نيمه شب  شير گرم دستم دهد

دلم مي خواهد؛کسي همراهي ام کند در ترافيک بي امان اين شهر شلوغ!

دلم مي خواهد؛کسي در ماشين منتظر آمدنم باشد 

دلم مي خواهد؛کسي سايه ام را بشناسد 

دلم مي خواهد؛کسي ساعتها روبرويم بنشيند و مرا بشنود و نگاهم کند و هيچ نگويد

دلم مي خواهد؛کسي دلداريم دهد

دلم مي خواهد؛کسي در برابر بي تابيهايم سکوت کند و در آخر ببخشد مرا

دلم مي خواهد؛کسي گاه به تلنگري نهيبم زند 

دلم مي خواهد؛براي کسي مهم باشم

دلم مي خواهد؛کسي گيسوانم را نوازش کند 

دلم مي خواهد ؛کسي عطر گردنم را بشناسد

دلم مي خواهد؛کسي وقتي بوي مشابه عطر مرا استشمام کرد ,دلش بلرزد

دلم مي خواهد؛کسي وقتي يک پيرآهن سرخ پشت ويترين مغازه اي ديد ؛هماهنگي رنگ سرخ و موهايم برايش مرا تداعي کند.

دلم مي خواهد؛کسي از داشتنم دلخوش باشد

دلم مي خواهد؛براي کسي با عشق کيک بپزم

دلم می خواهد؛کسی یواشکی دستکش در جیبم بگذارد تا ناغافل دستانم یخ نکند

دلم می خواهد؛کسی مهربانانه برایم کروکی مسیر را بکشد تا راه را گم نکنم

دلم می خواهد؛کسی روی آینه برایم شعر بنویسد

.

.

این روزها ؛دلم می خواهد؛ کسی مواظبم باشد... .


+ نوشته شده در  88/09/03ساعت   توسط شین بانو  | 

چه قرابت دل چسبی است

شبی آرام و سه ماگ چای و خواهرانم...

.

.

.

وقتی با خواهرانم از کودکیهایمان حرف می زنیم
و
با هم ؛ در یک آن ؛
بغض می کنیم و چشمانمان خیس می شود
 با هم می خندیم
و گاه باهم یک خاطره را به یاد می آوریم
و برای هم چه اعترافهای کودکانه و گاه غم انگیزی می کنیم...

دل خوشی ها کم نیست... .

+ نوشته شده در  88/08/23ساعت   توسط شین بانو  | 

این روزها
از دیدن عکسهای دونفره,خانوادگی و شادمان
دوستان قدیمی ام در فیس بوک دردی غریب سینه ام را می فشارد.

+ نوشته شده در  88/08/18ساعت   توسط شین بانو  | 

روح سرکش بي قرار عاشق جوان من!

هميشه همين طور بوده اي؛

تو مي روي و من پشت سرت مي دوم
صدايت مي کنم و نمي شنوي
دستت را مي کشم که نروي , مرا هم با خود مي کشي
تهديدت مي کنم , به من فاتحانه لبخند مي زني
مي روي
بي محابا مي روي
...
دل تنگ که مي شوي
زخم دار  که مي شوي
آزرده و خسته پا که مي شوي
.
.
.
باید آرامت کنم و عقل و مصلحت را مرهم زخمت کنم
تا باز کی به شوقی پر بکشی و من سراسیمه در پی ات بدوم...
 

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت   توسط شین بانو  | 

فقط الان يه آرزو دارم . بگم مي شنوي ؟

مي آیم پيشت ، بهت مي گم. فقط قول بده بشنوي . يه جفت گوش ميخوام. يا نه ! يه گوش هم کافيه. هيچي نمي خوام بگي، فقط بشنو ... همين !

مي دوني ...

اينجا شنيدن سخت شده.

از حوصله بنده هات بيرونه . ولي باز عظمت و مرامتو شکر، که اونقدر بهم ياد دادي تا بتونم لااقل واسه شنيدن، کسي و جايي رو پيدا کنم. مي دونم ... همين هم از سر ما زياد بود ...

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت   توسط شین بانو  | 

انگار هميشه همه چيزدر خلوت خودم شروع مي شود          

 سر از نطفه بيرون مي آورد

 پا مي گيرد

 رشد مي کند و گاه مي ميرد

می خواهم دیگرگون شوم به روز میلادم سوگند

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت   توسط شین بانو  | 

دخترکم؛
ببخش مادرخسته ات را وقتی شیطنت های بی انتهایت را تاب نمی آورد و به فریادی دل کوچکت را می لرزاند
وامروز  نمی دانی ولی روزی خواهی فهمید که همان هنگام که تو رنجیدی ؛قلب من از تحمل دیدن رنجت سینه ام را بی تاب کرده بود
و پنهانی چقدر برای تو و سخت گیری هایی که متحمل می شوی گریسته ام 

نمی دانی که شبها ساعتها نگاهت کرده ام ؛پلک های بسته ات را بارها بوسیده ام و دستهای خشکت را آرام آرام چرب کرده ام

دخترکم؛
من باید تو را این گونه بزرگ کنم ؛باید به تو قدرت و شعور را ورای زلالی زنانگی بیاموزم                 

می دانی نازنین ؛زن موجود عجیبی است ؛به آنی اشک بر دامان می شود و به آنی خرامان
هرگز نمی خواهم مثل مادرت دیر یاد بگیری که اشک چشم شانه ای می خواهد برای همدردی
و همدردی  هر کسی را سزا نیست


نازنینم؛گاه آرزو می کنم کاش هرگز نبودی یا لااقل تو هم چون برادرت مرد زاده می شدی ؛آن وقت لازم نبود جز خودم دل نگران نازکی زن دیگری در این وانفسای مردانه باشم
در آنصورت شاید می شد همه چیز را نادیده گرفت  و بعد به خودم نهیب می زنم که اگر نبودی چه تنهایی غمگینی را باید تحمل می کردم...
آن وقت صبورانه بی رحمی خدا را شکر می کنم که تو را دارم

می دانم دخترک!که اگر بزرگ تر بودی این حرف هار اهیچ گاه برایت واگو نمی کردم ؛کاش گوش های کوچکت از یاد ببرند آنچه شنیده اند و کاش دل بزرگت ببخشد مادرت را

فرشته کوچکم؛مادرت را برای نبودنش سرزنش نکن ؛چند ساعتی نبودنم در کنارت -آن گاه که مادران دوستانت پشت در مدرسه می ایستند و غیبت می کنند-چند ساعتی بودنم در کنار خودم است.مرا به خاطر خودخواهی ام ببخش ؛ باید, باید برای این که بتوانم طاقت بیاوم این همه تنهایی را ؛گاه تنهایت بگذارم

نازنین؛می دانم که باید به تدبیرهای کودکانه ات گوش کنم آنگاه که غم دلم, چشمانم را تر می کند
وقتی کنارم می نشینی و کودکانه می خواهی که بخندم

می دانم که باید شادی خنده هایت ,دویدنت ,شیرینی زبانت و استدلال های دل نشینت را شکر بگویم و دیگر هیچ نگویم وقتی هر هفته در آن کلینیک لعنتی شانه های خسته بی مرد  زنی را می بینم که کودک علیلش را با چه امیدی به دوش می کشد و برای کار درمانی می آورد  
و زن بی پناه چه ناگزیر است از نگه داشتن گردن بی نای کودکش
نازنینم,زن موجود عجیبی است...

زن دلش که بگیرد ,پایش سست می شود,آن گاه خیلی هنر می خواهد تا نخواهد تشنگی اش را با هزارن مرداب اطرافش سیراب کند
کاش می توانستم همیشه پیشت باشم...نگران تو ام دخترک.نگران.


 

+ نوشته شده در  88/07/27ساعت   توسط شین بانو  | 

 

حدودا شش ماه از من کوچک تر است

تقريبا با هم استخدام شديم

در بیشتر پروژه ها با هم کار کرده ايم

برايند کار فني و حرفه اي اش با توجه به شرايط کاملا متفاوت خانوادگي ؛ کم تر از من است

شاید اختلاف سلیقه هایمان در پس تشابه عقیده هایمان  بود که اهمیتی نداشت .دوست بودیم و هستیم...

 

من به دید یک هم سن که همه مراحل زندگیش را از مهد کوک تا غرق شدن در زندگی مشترک قبل از این که حتا بداند کیست؛ دویده بود و چند تا پله یکی کرده بود به او از بالا می نگریستم و گاهی نمی فهمیدمش.

 یادم هست روزگاری را

که هر دو با چشمانی خسته و مست خواب در جلسه های کاری شرکت می کردیم؛

من خسته از شب بیداری و بیمار داری دو کودک نورسته تب آلود

و او مست از تب مهمانی شبانه دی شب... .

 یادم هست

وقتی صدایش را کودکانه و لوس می کرد و بقیه را مجاب به انجام کاری .

 من او را تنها نگاه می کردم ؛نگاهی مادرانه...

  

حالا من در ته خطم!هرچند به روی خودم نمی آورم واز بقیه انکارش می کنم ...

ولی می دانم که دیر یا زود باید دست میوه های دلم را بگیرم و پا پس بکشم .

شاید تنها منتظر شنیدن سوت پایانم در این وقت اضافه تمام نشدنی کسل...

 

و او؛همان دوست همکار؛ در همین روزها ؛در تدارک جشن وصال عشقی است که

من هیچ گاه تجربه اش نکرده ام... .

 

خوش حالی ام از شادی اش مانع از این نمی شود که

غبطه نخورم به خنده های شاد ، چشمان براق وسرمستی نوجوانانه این روزهایش... .

 

+ نوشته شده در  88/06/25ساعت   توسط شین بانو  | 

 

تا بوده همین بوده انگار،

حس ناخودآگاه حسادت که در دلت جرقه می زند،

یعنی دل از دست رفته است... .

+ نوشته شده در  88/05/14ساعت   توسط شین بانو  | 

گاه در بعضي خم هاي مسير زندگي ؛عجيب کم مي آورم!

و بعد تنها به مدد ته مانده انرژي
و  آن نازنين آسماني که مي دانم
حمايتم مي کند و دوستم مي دارد باز بلند مي شوم و باقي راه را مي روم.

چقدر دلم مي خواست ساعتي برايت حرف مي زدم...

هر بار که اين گونه تن و روح و روانم زخمي مي شوند ؛
انگار دچار جنون تميزي مي شوم!!

مي شويم و مي سابم و ضد عفوني مي کنم!

شايد در نا خود آگاهم مي خواهم زنگار از بدنه شکسته خانه ام بگيرم و نمي دانم ؛مي توانم؟

پيش تر ها بي رحمانه سبب تمام شور بختي هايم را به گردن آناني مي انداختم که
برايم تصميم گرفتند و کودکي ام را رندانه دزديدند...
هنوز يادم هست ؛
روزهايي که نعره ها و داد و بيدادهايم را گوش شنوايي نبود.پاسخ، نيشخندي بود که کاش ، لااقل از روي عادت نبود.
حالا گاهي گوشها براي شنيدن کوچکترين نجواهايي که در دلم مي چرخند، تيز
 مي شوند تا بلکه سوژه تفريح امروز صاحبانشان باشند

ولي اکنون انگار  که جامه کهنه بي رنگ از تنم زدوده باشم؛بخشيدمشان ...

و چه عجيب از وقتي تاثير آنها بر من کم شده ؛آرام شده ام
 
گاه
دل و مغزم مي ترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم...
 فکر مي کردم که ياد گرفته ام «خوب» را مي شود
با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...ولي...
 
حالا دردوراني از زندگي ام که شايد باقي همسالانم
آرامش بعد از تب جواني را تجربه مي کنند ؛من دلم زنده است
به کودکاني نازنين
 ساعتي فراغت  با طعم چاي تلخ
اعتبارم
و ... .

 اوضاع خيلي هم بد نيست...فقط کاش...؛اي کاش ها نبودند

+ نوشته شده در  88/05/05ساعت   توسط شین بانو 

 

چه جسور شده ام!

دلم بوسیدن یک دهان ممنوعه می خواهد... .

+ نوشته شده در  88/04/27ساعت   توسط شین بانو 

همه عـالم برهـم تاثیر مستمر دارند

من گاه می دانم از که چه تاثیری گرفته ام

آنچه نمی دانم و می خواهم  بدانم این است :

بر که ،  چه تاثیری داشته ام!

+ نوشته شده در  88/04/24ساعت   توسط شین بانو 

 

مشت مي کوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم؛خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم
آي
با شما هستم  اين درها  باز کنيد
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي ؛سرکوهي؛دل صحرايي
که درآن جا نفس تازه کنم
آه
مي خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد کند
از شما خفته  ي چند؟
چه کسي مي آيد با من فرياد کند؟

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  88/04/10ساعت   توسط شین بانو 


عجیب است و ترسناک...

هرچه رویا شیرین تر ؛سبک تر... .

+ نوشته شده در  88/04/07ساعت   توسط شین بانو 

 

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

مهدي اخوان ثالث

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت   توسط شین بانو 

 

 

با صدای بلند سکوت می کنم... .

+ نوشته شده در  88/03/18ساعت   توسط شین بانو 

 

سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.

بين آن همه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.

راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... سوگند به رفیق آسمانی تو ...

و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي , وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.

حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کرده اي، گاهي خداي تو را

مي بينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا و درخت را نوازش ميکند

و تو آن طرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني... .

+ نوشته شده در  88/03/16ساعت   توسط شین بانو 

 

پروانه من در تاری افتاده است که عنکبوتش سیر است.نه می تواند پرواز کند،نه بمیرد... .

-دانته

 

نخواستم تلخ بنویسم ؛نشد!

+ نوشته شده در  88/03/12ساعت   توسط شین بانو 

پنج سال گذشت....
حالا دیگر دخترک خودش را در آغوشم جاگیر می کند
سرش را بر سینه ام می گذارد و انگشتانم شانه موهای حلقه حلقه اش می شود...

گاه می اندیشم اگر این دو بهانه سخت شیرین نبود ... .

 

+ نوشته شده در  88/03/09ساعت   توسط شین بانو 

۴-

کنار پنجره آشنای اتاقم می نشینم ؛

سحرگاه است و مرغی بر بالاترین شاخه درخت حیاط نشسته و می خواند و مدهوشم می کند.

دخترکی را می بینم که مشتاقانه کوشید ؛با تمام توان و انرژی؛و نتوانست...چه کلماتی که خواست بگوید و نگفت ،چه اشکهایی که خواست بریزد و نریخت  و چه روزها که بی توان دوید...

اندیشه آزارم می دهد؛

دستانم را روی پاهایم می گذارم ؛نگاهشان می کنم.همین.

  

بابت پنجره ام خدا را شکر می کنم ... .

 

+ نوشته شده در  88/03/06ساعت   توسط شین بانو 

۳-

کنار پنجره آشنای اتاقم می نشینم ؛ 

 خاطره ای بس شیرین به ذهنم جلا می بخشد،

پسرک نازنین با آن پاهای لرزان و کم توان اولین گامهایش را کنار همین پنجره سبز برداشت و چه مشتاق و بی تاب خودش را در آغوش مادرش رها ساخت و بی اغراق خوشی دنیا را در جان بی قرار مادر ریخت... .

 

بابت پنجره ام خدا را شکر می کنم... .

 

 

+ نوشته شده در  88/03/04ساعت   توسط شین بانو 

۲-

کنار پنجره آشنای اتاقم می نشینم و  خاطراتی گنگ و نه چندان دور  به یادم می آید؛

 دخترک بیست و دو - سه ساله ای با صورت بر افروخته ، تن تبدار ،شکم سنگین و دل بی تاب که ساعت ها بعد از شب ؛پشت همین پنجره راه می رفت .

گاه به در حیاط خیره می شد ؛گاه ذکر می گفت و گاه برای کودک ندیده اش آواز می خواند

تا شاید هراسش را پشت صدای لرزانش پنهان کند... .

 

بابت پنجره ام خدا را شکر می کنم... .

 

 

+ نوشته شده در  88/03/03ساعت   توسط شین بانو 

۱-

کنار پنجره آشنای اتاقم می نشینم و سرم را بر دامانش تکیه می دهم

گاهی می اندیشم که از تمام این خانه و اهالی آن ؛ تنها این صندلی ,این پرده و این چشم انداز مرا می بینند و دل تنگم می شوند...

 از بین انبوه رنگهای سبز که سرک  کشیده اند

یاس زرد و خوشبوی من خود نمایی می کند و اندکی دورتر روی درخت کوتاه قد دو پرنده عاشقانه لانه دارند و واله دور هم می گردند...

 

بابت پنجره ام خدا را شکر می کنم... . 

 

+ نوشته شده در  88/03/02ساعت   توسط شین بانو 

 آه کردم چون رسن شد آه من 

گشت آویزان رسن در چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم

شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

در بن چاهی همی بودم نگون

در دو عالم هم نمی گنجم کنون

 - مولانا

+ نوشته شده در  88/02/23ساعت   توسط شین بانو 

من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من
این گونه گرم و سرخ

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان می روید از زمین.

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!

من فکر می کنم هرگز نبوده
دست من  این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم در هر رگم
به تپش قلب من کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.

آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

 - شاملو

 

+ نوشته شده در  88/02/22ساعت   توسط شین بانو 

"تو کهف منی!
تو مامن منی!
وقتی که راه های و مذهبها با همه فراخی شان مرابه عجز میکشانند
و زمین با همه وسعتش به من تنگی می کند
و اگر نبود محبت تو بی شک نابودی تنها پیشروی من می شد
ای زنده!
ای معنای حیات!زمانی که هیچ زنده ای در وجود نبوده است
ای آنکه
در بیماری خواندمش و شفایم داد
در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید
در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند
در فقر خواستمش و غنایم بخشید
من آنم که بدی کردم...من آنم که گناه کردم
من آنم که به بدی همت گماشتم
من آنم که غفلت کردم
,و...اکنون بازگشته ام
پس تو درگذر ای خدای من!
معبود من !اینک من پیش روی توام و درمیان دستان تو
بال گسترده و پر شکسته و خوار و دلتنگ و حقیر
خدایم!خواندمت پاسخم گفتی
از تو خواستم عطایم کردی
به سوی تو آمدم آغوش گشودی
به تو تکیه کردم , نجاتم دادی
به تو پناه آوردم ,کفایتم کردی
ای پشت و پناهم!از آستان مهرت نومیدم مساز
از درگاه خویشت مرا مران
چگونه ممکن است به ورطه نومیدی بیافتم در حالی که تو مهربان و صمیمی و جویای حال منی"
 
 
فرازهایی  از دعای عرفه - ترجمه:دکتر شریعتی
+ نوشته شده در  88/02/16ساعت   توسط شین بانو 

 
به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد مي کنم تا تحمل تنهاييها و مصرعهای بي قافيه برایم راحتتر شود
اما يک روز، شايد يک نفرين ...
يا نه ...
نفرين، تفريحي بيش نيست براي خيالي خميري
شايد يک نخواستن...
آری ...
 يک نخواستن ،بال پرواز من شود
 
هيولاهايي ساختند که حالا کابوس شبهاي رخوت و خستگي من شده. هيولاهايي که از ديدن زخمهاي يکديگر و ناکار کردن و جويدن همديگر سيرايي ندارند .
شايد زندگي تا بوده واقعا همين بوده. با همه ديوها و هيولاهايش که حالا انگار از قصه ها دلزده شده اند .
می دانم ,
همه چيز انگار ازدل يک نخواستن ميايد... .
+ نوشته شده در  88/02/16ساعت   توسط شین بانو 

 

تو را خدا برای خودمان دعا کن

 که خواسته های "خیر" ما همان خواسته های "خیری "باشد که روح جهان خواسته است

+ نوشته شده در  88/02/13ساعت   توسط شین بانو 

اعتراف مي کنم ... .

با اين همه حرفهاي نگفته، دروغ گفته ام که حرفي ندارم.
راستش را بخواهي طاقت اين همه سوال را يکجا نداشتم. جوابهاي شروري که هرکدامشان مي توانست جرقه اي باشد براي درست شدن يک شعله جديد .

 باورم مي کني يا نه ! هنوز «درست» را ياد نگرفته ام.
 
درس سختي که هر روز و شب تمرينش مي کنم و مي خوانمش و مي بينمش و هميشه هم مردود مي شوم.
 

براي اينکه روزگار را بي دردسرتر بگذرانيم، تو نپرس چقدر به ما خوش مي گذشت یا چقدر به ما خوش مي گذرد !

+ نوشته شده در  88/02/07ساعت   توسط شین بانو 

 

"و من
چون ساقه نورسته
باز خواهم رست
و در تمامی اشیاء پاک تجریدی
وجود گمشده ای را دوباره خواهم جست... ."

 

حمید مصدق

+ نوشته شده در  88/02/07ساعت   توسط شین بانو