از دیدن عکسهای دونفره,خانوادگی و شادمان
دوستان قدیمی ام در فیس بوک دردی غریب سینه ام را می فشارد.
خودخواهانه نظراتتان را فقط برای خودم می خواهم!از این روست که تایید نمی کنم.
هميشه همين طور بوده اي؛
تو مي روي و من پشت سرت مي دوم
صدايت مي کنم و نمي شنوي
دستت را مي کشم که نروي , مرا هم با خود مي کشي
تهديدت مي کنم , به من فاتحانه لبخند مي زني
مي روي
بي محابا مي روي
...
دل تنگ که مي شوي
زخم دار که مي شوي
آزرده و خسته پا که مي شوي
.
.
.
باید آرامت کنم و عقل و مصلحت را مرهم زخمت کنم
تا باز کی به شوقی پر بکشی و من سراسیمه در پی ات بدوم...
مي آیم پيشت ، بهت مي گم. فقط قول بده بشنوي . يه جفت گوش ميخوام. يا نه ! يه گوش هم کافيه. هيچي نمي خوام بگي، فقط بشنو ... همين !
مي دوني ...
اينجا شنيدن سخت شده.
از حوصله بنده هات بيرونه . ولي باز عظمت و مرامتو شکر، که اونقدر بهم ياد دادي تا بتونم لااقل واسه شنيدن، کسي و جايي رو پيدا کنم. مي دونم ... همين هم از سر ما زياد بود ...
سر از نطفه بيرون مي آورد
پا مي گيرد
رشد مي کند و گاه مي ميرد
می خواهم دیگرگون شوم به روز میلادم سوگند
نمی دانی که شبها ساعتها نگاهت کرده ام ؛پلک های بسته ات را بارها بوسیده ام و دستهای خشکت را آرام آرام چرب کرده ام
دخترکم؛
من باید تو را این گونه بزرگ کنم ؛باید به تو قدرت و شعور را ورای زلالی زنانگی بیاموزم
می دانی نازنین ؛زن موجود عجیبی است ؛به آنی اشک بر دامان می شود و به آنی خرامان
هرگز نمی خواهم مثل مادرت دیر یاد بگیری که اشک چشم شانه ای می خواهد برای همدردی
و همدردی هر کسی را سزا نیست
نازنینم؛گاه آرزو می کنم کاش هرگز نبودی یا لااقل تو هم چون برادرت مرد زاده می شدی ؛آن وقت لازم نبود جز خودم دل نگران نازکی زن دیگری در این وانفسای مردانه باشم
در آنصورت شاید می شد همه چیز را نادیده گرفت و بعد به خودم نهیب می زنم که اگر نبودی چه تنهایی غمگینی را باید تحمل می کردم...
آن وقت صبورانه بی رحمی خدا را شکر می کنم که تو را دارم
می دانم دخترک!که اگر بزرگ تر بودی این حرف هار اهیچ گاه برایت واگو نمی کردم ؛کاش گوش های کوچکت از یاد ببرند آنچه شنیده اند و کاش دل بزرگت ببخشد مادرت را
فرشته کوچکم؛مادرت را برای نبودنش سرزنش نکن ؛چند ساعتی نبودنم در کنارت -آن گاه که مادران دوستانت پشت در مدرسه می ایستند و غیبت می کنند-چند ساعتی بودنم در کنار خودم است.مرا به خاطر خودخواهی ام ببخش ؛ باید, باید برای این که بتوانم طاقت بیاوم این همه تنهایی را ؛گاه تنهایت بگذارم
نازنین؛می دانم که باید به تدبیرهای کودکانه ات گوش کنم آنگاه که غم دلم, چشمانم را تر می کند
وقتی کنارم می نشینی و کودکانه می خواهی که بخندم
می دانم که باید شادی خنده هایت ,دویدنت ,شیرینی زبانت و استدلال های دل نشینت را شکر بگویم و دیگر هیچ نگویم وقتی هر هفته در آن کلینیک لعنتی شانه های خسته بی مرد زنی را می بینم که کودک علیلش را با چه امیدی به دوش می کشد و برای کار درمانی می آورد
و زن بی پناه چه ناگزیر است از نگه داشتن گردن بی نای کودکش
نازنینم,زن موجود عجیبی است...
زن دلش که بگیرد ,پایش سست می شود,آن گاه خیلی هنر می خواهد تا نخواهد تشنگی اش را با هزارن مرداب اطرافش سیراب کند
کاش می توانستم همیشه پیشت باشم...نگران تو ام دخترک.نگران.
حدودا شش ماه از من کوچک تر است
تقريبا با هم استخدام شديم
در بیشتر پروژه ها با هم کار کرده ايم
برايند کار فني و حرفه اي اش با توجه به شرايط کاملا متفاوت خانوادگي ؛ کم تر از من است
شاید اختلاف سلیقه هایمان در پس تشابه عقیده هایمان بود که اهمیتی نداشت .دوست بودیم و هستیم...
من به دید یک هم سن که همه مراحل زندگیش را از مهد کوک تا غرق شدن در زندگی مشترک قبل از این که حتا بداند کیست؛ دویده بود و چند تا پله یکی کرده بود به او از بالا می نگریستم و گاهی نمی فهمیدمش.
یادم هست روزگاری را
که هر دو با چشمانی خسته و مست خواب در جلسه های کاری شرکت می کردیم؛
من خسته از شب بیداری و بیمار داری دو کودک نورسته تب آلود
و او مست از تب مهمانی شبانه دی شب... .
یادم هست
وقتی صدایش را کودکانه و لوس می کرد و بقیه را مجاب به انجام کاری .
من او را تنها نگاه می کردم ؛نگاهی مادرانه...
حالا من در ته خطم!هرچند به روی خودم نمی آورم واز بقیه انکارش می کنم ...
ولی می دانم که دیر یا زود باید دست میوه های دلم را بگیرم و پا پس بکشم .
شاید تنها منتظر شنیدن سوت پایانم در این وقت اضافه تمام نشدنی کسل...
و او؛همان دوست همکار؛ در همین روزها ؛در تدارک جشن وصال عشقی است که
من هیچ گاه تجربه اش نکرده ام... .
خوش حالی ام از شادی اش مانع از این نمی شود که
غبطه نخورم به خنده های شاد ، چشمان براق وسرمستی نوجوانانه این روزهایش... .
و بعد تنها به مدد ته مانده انرژي
و آن نازنين آسماني که مي دانم
حمايتم مي کند و دوستم مي دارد باز بلند مي شوم و باقي راه را مي روم.
چقدر دلم مي خواست ساعتي برايت حرف مي زدم...
هر بار که اين گونه تن و روح و روانم زخمي مي شوند ؛
انگار دچار جنون تميزي مي شوم!!
مي شويم و مي سابم و ضد عفوني مي کنم!
شايد در نا خود آگاهم مي خواهم زنگار از بدنه شکسته خانه ام بگيرم و نمي دانم ؛مي توانم؟
پيش تر ها بي رحمانه سبب تمام شور بختي هايم را به گردن آناني مي انداختم که
برايم تصميم گرفتند و کودکي ام را رندانه دزديدند...
هنوز يادم هست ؛
روزهايي که نعره ها و داد و بيدادهايم را گوش شنوايي نبود.پاسخ، نيشخندي بود که کاش ، لااقل از روي عادت نبود.
حالا گاهي گوشها براي شنيدن کوچکترين نجواهايي که در دلم مي چرخند، تيز
مي شوند تا بلکه سوژه تفريح امروز صاحبانشان باشند
ولي اکنون انگار که جامه کهنه بي رنگ از تنم زدوده باشم؛بخشيدمشان ...
و چه عجيب از وقتي تاثير آنها بر من کم شده ؛آرام شده ام
گاه
دل و مغزم مي ترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم...
فکر مي کردم که ياد گرفته ام «خوب» را مي شود
با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...ولي...
حالا دردوراني از زندگي ام که شايد باقي همسالانم
آرامش بعد از تب جواني را تجربه مي کنند ؛من دلم زنده است
به کودکاني نازنين
ساعتي فراغت با طعم چاي تلخ
اعتبارم
و ... .
اوضاع خيلي هم بد نيست...فقط کاش...؛اي کاش ها نبودند
چه جسور شده ام!
دلم بوسیدن یک دهان ممنوعه می خواهد... .
همه عـالم برهـم تاثیر مستمر دارند
من گاه می دانم از که چه تاثیری گرفته ام
آنچه نمی دانم و می خواهم بدانم این است :
بر که ، چه تاثیری داشته ام!
مشت مي کوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم؛خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم
آي
با شما هستم اين درها باز کنيد
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي ؛سرکوهي؛دل صحرايي
که درآن جا نفس تازه کنم
آه
مي خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد کند
از شما خفته ي چند؟
چه کسي مي آيد با من فرياد کند؟
فريدون مشيري
|
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز | |||
|
| |||
سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.
بين آن همه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... سوگند به رفیق آسمانی تو ...
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي , وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کرده اي، گاهي خداي تو را
مي بينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا و درخت را نوازش ميکند
و تو آن طرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني... .
پروانه من در تاری افتاده است که عنکبوتش سیر است.نه می تواند پرواز کند،نه بمیرد... .
-دانته
نخواستم تلخ بنویسم ؛نشد!
گاه می اندیشم اگر این دو بهانه سخت شیرین نبود ... .
کنار پنجره آشنای اتاقم می نشینم ؛
سحرگاه است و مرغی بر بالاترین شاخه درخت حیاط نشسته و می خواند و مدهوشم می کند.
دخترکی را می بینم که مشتاقانه کوشید ؛با تمام توان و انرژی؛و نتوانست...چه کلماتی که خواست بگوید و نگفت ،چه اشکهایی که خواست بریزد و نریخت و چه روزها که بی توان دوید...
اندیشه آزارم می دهد؛
دستانم را روی پاهایم می گذارم ؛نگاهشان می کنم.همین.
بابت پنجره ام خدا را شکر می کنم ... .
کنار پنجره آشنای اتاقم می نشینم ؛
خاطره ای بس شیرین به ذهنم جلا می بخشد،
پسرک نازنین با آن پاهای لرزان و کم توان اولین گامهایش را کنار همین پنجره سبز برداشت و چه مشتاق و بی تاب خودش را در آغوش مادرش رها ساخت و بی اغراق خوشی دنیا را در جان بی قرار مادر ریخت... .
بابت پنجره ام خدا را شکر می کنم... .
۲-
کنار پنجره آشنای اتاقم می نشینم و خاطراتی گنگ و نه چندان دور به یادم می آید؛
دخترک بیست و دو - سه ساله ای با صورت بر افروخته ، تن تبدار ،شکم سنگین و دل بی تاب که ساعت ها بعد از شب ؛پشت همین پنجره راه می رفت .
گاه به در حیاط خیره می شد ؛گاه ذکر می گفت و گاه برای کودک ندیده اش آواز می خواند
تا شاید هراسش را پشت صدای لرزانش پنهان کند... .
بابت پنجره ام خدا را شکر می کنم... .
کنار پنجره آشنای اتاقم می نشینم و سرم را بر دامانش تکیه می دهم
گاهی می اندیشم که از تمام این خانه و اهالی آن ؛ تنها این صندلی ,این پرده و این چشم انداز مرا می بینند و دل تنگم می شوند...
از بین انبوه رنگهای سبز که سرک کشیده اند
یاس زرد و خوشبوی من خود نمایی می کند و اندکی دورتر روی درخت کوتاه قد دو پرنده عاشقانه لانه دارند و واله دور هم می گردند...
بابت پنجره ام خدا را شکر می کنم... .
آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بن چاهی همی بودم نگون
در دو عالم هم نمی گنجم کنون
- مولانا
من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من
این گونه گرم و سرخ
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان می روید از زمین.
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
من فکر می کنم هرگز نبوده
دست من این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم در هر رگم
به تپش قلب من کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))
- شاملو
تو را خدا برای خودمان دعا کن
که خواسته های "خیر" ما همان خواسته های "خیری "باشد که روح جهان خواسته است
براي اينکه روزگار را بي دردسرتر بگذرانيم، تو نپرس چقدر به ما خوش مي گذشت یا چقدر به ما خوش مي گذرد !
"و من
چون ساقه نورسته
باز خواهم رست
و در تمامی اشیاء پاک تجریدی
وجود گمشده ای را دوباره خواهم جست... ."
حمید مصدق
دیشب تصمیم گرفتم!
می خواهم رها شوم
می خواهم خالی شوم
دست و پا از بند ها و دل از دل بستگی ها و ذهن از خاطره ها بشویم
و می دانم ؛می دانم
گاه ؛کندن بعضی از این بند ها از دست و پای زندگیم چه زخم ناسوری بر بدنم می گذارد
و لی می خواهم که بکنم... .
جاده
در انبوه مردمان
هميشه تنهاست
زيرا که دوستش نمي دارند ...